جوان های قدیم
دهه ی چهل ، چغازنبیل
پرسنل شرکت نیشکر هفت تپه
دهه ی چهل ، چغازنبیل
پرسنل شرکت نیشکر هفت تپه
میشوی کارون میخوروشی ، می گویی ، می خندی ، میایی و میروی ...
جنوبی که باشی میشوی زاگرس...
ایستاده و استوار می مانی ، در برابر ناملایمات
اما همه اش این نیست ...
جنوبی که باشی یاد میگیری خشمت را زیر لبخندی پنهان کنی و بگذاری درونت را بخورد...
حرارت درونت را بر روی پوستت احساس میکنی و خیسی عرق را بر جبینت .
گویی که درونت غوغایی به پا است ...
کمتر میشود فهمید چه مرگت است و اصلا مرگیت هست ، یا نه ؟!
جنوبی که باشی با اخم می خندی ...
جنوبی که باشی ...

با تشکر از آقای پیام لاتون بخاطر ارسال عکس
روایت اول
راوی : حمید بهزادی
شهر رویایی من : هفت تپه
یکی بود یکی نبود... بچه ها شاید بگین مگه قصه است که میگی یکی بود یکی نبود... میگم آره قصه است حتی شایدم افسانه... شهر من تو خاطر همه ی ماها مثل یه افسانه است یه تصویر زیبا از یه قصر رویایی مثل اون قصرایی که توی فیلمای والت دیزنی میدیدیم... یه معمای تو در توی سبز... سبز سبز... هرجا قدم میذاشتی باید از بین راهروهای سبز شمشاد عبور میکردی... میگم شمشاد چون توی خیلی از شهرها گیاه (موردMoord) رو نمی شناسند اما یه دیواره ی سبز گیاهی شبیه شمشاد رو تصور کنید که تمام خونه ها و کوچه ها و خیابونا به ارتفاع 3 متر با اون مرز بندی شده بود... کنار تمام خیابونا گلای رنگارنگ در تمام فصول سال خودنمایی میکرد... سنجاقکا و پروانه ها از این همه زیبایی و طراوت همیشه در جنب و جوش بودن و گاهی هم بازیچه ی دست بچه های کوچیک... همسایه ها همه مثل فامیل... بچه هاشون مثل خواهر برادر... همه بدور از خرافات و بد بینیهای امروزی... خلاصه بگم که یه بهشت بود ...
... خلاصه یه بهشت بود... از محیط مسکونی که بیرون میزدی یه طبیعت پیش روت بود در حد فیلمهای راز بقا ... تنوع جانوری و گیاهی فراوون آدمو به وجد می آورد... چند تا دریاچه ی مصنوعی که از چند طرف آب به داخلشون میریخت و کناره هاش پر بود از پرنده های رنگارنگ آبزی و لاک پشت و توی آب هم که یه عالمه ماهی ... چند تا جنگل انبوه اکالیپتوس که سر به فلک کشیده بود... کوچه هایی که اطرافش تا چشم کار میکرد نیشکر بود و نیشکر... هر لحظه که اراده میکردی یدونه میکندی و شیرین ترین خاطره ی زندگیتو میچشیدی... عصرای بهار و پاییز توی مزارع هر گوشه و کناری که تک درخت بزرگی سایه گسترده بود دو سه تا خونواده بساط پهن کرده بودن و جیغ و خنده شون به آسمون بود... خاطره جمع کردن چه آسون بود... یه روز ماهیگیری یه شب شکار یه ظهر استخر یه عصر بازار و دوستانی که همیشه بودند... روز 13 بدر میعادگاه همه یه نقطه بود بدون اینکه با هم قرار بذارن ... از صبح زود زیر اندازها پهن بود و از یکی دو ساعت بعد یه عالمه دختر و پسر در حال داژبال ( وسطی ) والیبال و فوتبال بازی کردن... انگار با وارد شدن به این سرزمین از مرز کره خاکی گذشتی و توی یه دنیای دیگه ای... همه بدون اینکه بدونند تمام چارچوبهای تنگ جاری رو شکسته بودن و سرمست و رها با احساسی زیبا به زندگی و خانواده ی چند صد نفریشون لبخند مهربونی میزدند...
روایت دوم:
راوی: مرجان دیلمی
سلامی به شیرینی نیشکرهای هفت تپه یادش بخیر همیشه وقتی نیشکرها روآتیش میزدن ازآسمونمون برف سیاه میبارید و چقدرمادرامون غرغرمیکردن که وقتی ازبیرون میاین داخل خونه حتما اول پاهاتونوبشورید آخه بس که فضول بودیم و بازیگوش کف پاهامون سیاه میشد ازدوده ،واقعا تابحال فکرکردین ماچرا دزدکی میرفتیم نیشکرمیچیدیم و میخوردیم ؟ آخه طرح نیشکریهای خسیس مگه ما کاغذپارسی ها چقدر میخواستیم نیشکر بخوریم؟ اماواقعاخوشمزگی نیشکرها به همون دزدکی چیدنشون بودهااااا
(البته خانم دیلمی ما بچه های طرح نیشکری هم برای چیدن نیشکر همین مشکلات را داشتیم و خساستی در کار نبود ... ایمان )
ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم
کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند
ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه
دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم
توی روزنامه دیواری هایمان کاریکاتور شاه را میکشیدیم
و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند توی سینما برایشان سوت می زدیم
شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم
اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم
ما از آژیر قرمز می ترسیدیم
ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی
ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام
ما چیپس نداشتیم که بخوریم
حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم
ما ویدیو نداشتیم
ما ماهواره نداشتیم
ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است
ما خیلی قانع بودیم به خدا .
زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند
حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند
عاشق که می شدیم رویا می بافتیم
موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم
جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابا هایمان بردارند
ما خودمان خودمان را شناختیم ....
و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل
نسلی که عشق و حال هایشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار کرده بودند
و نسلی که دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند
و هیچکدامشان مارا نمی شناسند و نمی فهمند...!!
آن روزی که طرح این وبلاگ از ذهنم می گذشت فکر می کردم فقط یک سری دست نوشته و خاطره است برای خودم ولی زمانیکه دوستان عزیز با استقبال بی نظیرشون من را بهت زده کردن با خودم گفتم عجب دنیایی شده : آن روزهایی که در کنار کانال آب ماهی گیری می کردیم ویا آن روزی که برای چیدن و خوردن نیشکر توی شرجی تابستان به دور از چشم نگهبانان حراست وارد مزرعه می شدیم ویا آن زمانی که با تیرو کمان به دنبال گنجشکهای بی نوا بودیم و... هرگز فکر نمی کردیم با ابزاری بنام اینترنت دوباره همدیگر را پیدا کنیم و خاطرات گذشته را مرور کنیم در هر صورت جای تعجب داشت و خرسندی ...
ولی امروز که دوباره صفای این دور هم بودن را مثل همون روزهای گذشته خیلی زود از یاد بردیم و فیس بوک را جایگزین کردیم !!! من باز هم فکر میکنم این وبلاگ را مثل روز اول برای خودم و یاد آوری خاطرات دوران کودکی ام بنیان نهاده ام
پیروز باشید
به پیشنهاد دوست عزیزی قصد داریم این بخش را اختصاص دهیم به دوستان گرامی هفت تپه ای که در هر زمینه ای به موفقیتی رسیده اند و یا در کل به معرفی بچه های هفت تپه که در حال حاضر کجا هستند و چکار میکنند ، شما همراهان عزیز با ارسال شرح حال مختصری از خودتان و در صورت تمایل عکس ، به ایمیل وبلاگ دوستانتان را نسبت به موفقیت ها ، پیشرفت ها و در نهایت زندگی فعلی خود، آگاه و خوشحال کنید .
امیدوارم با استقبال از این طرح بیشتر از حال یکدیگر آگاه و به هم نزدیکتر شویم.
روايتي از عبید زاکانی
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چاله ای عظیم انداخته و بر سرهر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم
دوست عزیزی از هفت تپه بعنوان جزیره ای یاد کرده بود! ولی این جزیره و زندان نا محصور جایی است مثل هیچ کجای دیگر ، چرا که بیشتر قوانین حاکم در شهرها و روستا ها در آن رنگ و بویی ندارد .
هفت تپه جایی است که شما براحتی از دیدن یک طلوع زیبا خورشید و یا یک غروب دلگیر بهره مند می شوید و یا با پیمودن کمترین فاصله از طبیعت زیبا و بی مانندش استفاده می نمایید ....

شبهای گرم وشرجی و قدم زدن در کوچه هایی که اطراف تیرهای چراغ برق آن گاهی انباشته بود از انواع و اقسام حشرات عجیب و غریب ...
بوی نم ناک بوته ی مورد هایی که با یک آب پاشی عصر گاهی سرسبزی و تازگی آن را دو چندان می کرد .
بهار زیبای طبیعت که همیشه زود هنگام و با عجله می آمد و خیلی زود هم خدا حافظی می کرد ... چه زیبا و در نوع خود کم نظیر بود ... تا زمانی که در دل آن بودیم در دسترس بودن و روزمرگی ، آن را برایمان عادی کرده بود .
سرزمینی به وسعت تمام اقوام ، اما غریب و ناشناخته ...!! دیاری کم رنگ به وسعت جهان ! شاید .
سرزمین تلاش و تنهایی ...
بیگانه و آشنا... !!! چرا که تا زمانی که در آن هستیم جزیی از وجود ماست ولی با جدا شدن از آن گویی که هرگز آن را ندیده ایم .
او را تنها نگذاریم
هفت تپه را بهانه ای کنیم برای تجدید خاطرات و دیدار دوستانمان
روز های آغازین سال نو بهترین زمان است .
پیروز و سربلند باشید.

ازراست به چپ: نويد هنرفر، بهمن كياني،قاسم كاهكش، بهزاد كياني ، رضا پا برجا ، محمد كريمي و شاپور شادكام با تشكر از رضا شادكام جهت ارسال عكس هاي ورزشي
مطالب زیر گوشه ای از خاطرات و دست نوشته های دوست عزیزم بهروز نصراله زاده از دوران شیرین تحصیل است ، اما قبل از آن جا دارد من هم یادی کنم از اساتید خودم از سال 60 به بعد واز شما دوستان عزیز می خواهم که در این یاد آوری مرا یاری کنید و با ارسال خاطرات آن دوران باعث تداعی روزهای به یاد ماندی وغیر قابل تکرار مدرسه شوید .
آقای سفید زاده ، خانم شیعه ، خانم سلیمانی ، آقای اسدی ، آقای کرد، آقای ربانی ، آقای عطایی ، آقای پلنگ زا ، آقای صفرزاده ، آقای عباسی ، آقای کهن ، آقای بهزادی ، آقای فاضلی ، آقای احمد پور ، آقای مزرعه ، آقای ذاکر مقدم ، آقای نواصری، آقای نظیف کار و.... متاسفانه یادم نمی آید . زمانی که به این مطلب فکر می کردم پیش خودم گفتم اسامی تمام معلمان هفت تپه را خواهم نوشت ، نمی دانستم اینقدر سخت است .....!!
یاد همگی بخیر
به یاد معلمان عزیزم:
به قلم آقای بهروز نصراله زاده ،
سرکلاس چهارم دبستان ساعت نقاشی ، کاغذ های سفید را روی نیمکت گذاشتیم وشروع کردیم به کشیدن.درسربرگ کاغذ مثل تمام بچه ها خورشیدخانم را جادادم وکنارش کوه های کله قندی که دیدم خانم معلم بالای سرمه و گفت :نصراله چراشمابچه ها این زلف های زیبای خورشید خانم را کوتاه و بلند می کشید.چرا؟ من که لب کلام خانم زندی را نفهمیدم ،کودکانه گفتم خانم اجازه ..مین جوریه دیگه خورشید خانم.خانم زندی گفت نه جانم این جوریا نیست.این نورخورشیدخانم به تمام موجودات این جهان بزرگ به یک اندازه می تابه ولی شما بچه ها یکی روکوتاه ،یکی روبلند می کشیدمعلومه نمی تونید اونارویکسان ببینید.ازآنروز دیگه من خورشید خانم را بااشعه های یکسان کشیدم ... (درودوسلامی خورشیدگونه برسرکارخانم زندی عزیز هرکجاهستند.)
تمام قلم فرسای هاوکتابت ها، نثرپردازی هاوشعرسرایها ، عبور حروف وتوقف کلمات ، کشیدن خطوط وگذاردن نقاط ، تصنیف غم ها وتبین شادی ها بلکه جوهر تمام ادبیات هاوتکمیل ادب ها مدیون آنانند. خدایاآنان کجایند ؟آنانی که این همه به من عنایات داشتندوبا رنج خویش مراگنج دادند.هرکجاباشند ستاره های آسمان وفرشته گان زمینند. براین لوح ابری بهترین درود ها وخالصانه ترین سلام های خود را می سپارم وباتمام شوق ، عشق وارادت شاگردی را نثاروجود نازنین شان می کنم.شاید که بر کوچه مهربان شان گذری افتدوماراخبری ازآنان.ازمدیران ،دبیران ومعلمین عزیزم..از ستارگان درخشنده هفت تپه که زینت شهرما بودند وهستند یاد می کنم .از دبستان های زیبا ی هفت تپه، تب تی وششم بهمن، که همیشه اکران رویاهای من است یاد می کنم.از سرکارخانم ملامحسنی مدیرموفق ، برجسته وتوانمندو برترین مدیرنمونه زن دنیاوسرکارخانم رحمانی ناظم توانمندودلسوزومرحوم سرکارخانم باقری مهربان که دردل هاجاودانه شدند.از سرکارخانم سمیعی معلم بزرگوار کلاس اول که با جامه سیاه هفت تپه راوداع نمودندودل ما را همیشه داغدار.ازسرکارخانم کهوایی معلم متین وپرصلابت،از معلم بسیارمهربان ورِئوفم سرکارخانم زندی کلاس سوم وچهارم،ازجناب آقای آشناگرمعلم هنرمند وتنومند.ازسرکارخانم بشیری معلم معزز کلاس پنجم.ازمدیرمدرسه راهنمایی جناب آقای ساکی توانمندومقتدروسرکارخانم جمال زاده معاونت محترم وموفق .ازجناب آقای فاضلی ناظم معززودوست داشتنی .ازدبیران محترم دوره راهنمایی. جناب آقای نیسی عزیزم دبیر پرقدرت ،زبردست واستاد مسلم ریاضی،جناب آقای حاج کاظم خنیفرعزیز ،رزمنده سرافراز ودبیرعلوم وزیست شناسی ، سرکارخانم بختیاری دبیرقوی و وباصلابت علوم اجتماعی ،جناب آقای جمشیدیان دبیرخوش مشرب وخوش تیپ حرفه وفن ونیز سرکارخانم نبهانی محترم ،سرکارخانم فیاضی دبیر موفق زبان،مرحوم جناب آقای باطنی خوشرو ومهربان دبیرموفق زبان.جناب آقای بهرام زاده عزیزودوست داشتنی.و...خدای من نام بعضی از عزیزان رافراموش کردم.شرمنده همه شان هستم.نمی دانم ...خدایا الان کجایند...اعطاء کن بر همه آنان سلام وسلامتی سلامی گرم به گرمی خورشید هفت تپه ورحمتی جاودانه برآن عزیزان که ازمیان ما عروج کردند.دست همه آنان رامی بوسم.منتظرخبری هستم ازآنان...شاگردتنبل وبی وفا.بهروزنصراله زاده.
شاید آن روزی که با یک دور زدن توی بازار - از دکه ی روزنامه فروشی موسوی تا مغازه مش (حاج) احیا – تمام اونایی رو که می شناختیم ، می دیدیم ( یا اونایی رو که می دیدیم ، همه رو می شناختیم !! ) و دیدن بعضی افراد کاملاٌ تکراری بود (حتی جای ایستادنشون توی بازار.!) ، فکر نمی کردیم روزی برسه که برای پیدا کردن هم دیگه به اینترنت متوصل بشیم !؟
آره گفتم بازار، یادتونه اگر یه غریبه می امد همه نظر ها رو جلب می کرد وهمه می فهمیدن که اون هفت تپه ای نیست ؟ یا اگه با کسی کاری داشتیم ( دیگه نیاز نبود بهش زنگ بزنیم یا SMS بدیم ) ، کافی بود بعدازظهر می امدیم تو بازار و اگه نمی دیدیمش با یه سوال کردن از روفقا از احوالش با خبر می شدیم . اینطور نبود ؟ یادش بخیر خبرها (راست یا دروغ) به چه سرعتی پخش می شد !
حالا فکر کنید دلتون برای کدوم یکی از اهالی بازار قدیم هفت تپه بیشتر تنگ شده و یا خیلی وقته که دیگه از اونا خبر ندارید : داودی ها ، کامران ،طهمورث شمسی ، ساچ کواچ، حج احیا ، موسی بنیان ،منصوریان ،ذبیح بهارلویی، حمید حاتمی ، ابراهیم بلداجی ، موسوی ، مش صفر،عبدالله زاده، حاجی و بهروز نانوایی ،یعقوب مرغ فروش،مرحوم ننه عبدالرضا، سواری ،مرحوم مسعودفرضی،بابک پیکار،بابک باوادیان ، مهران بختیاری کیا، زیره نژاد ، محمود (آرایشگاه چهره نما) ، انصاری های قناد ، عکاسی جوانان (بیت سعدی) ، قاسم هردانی ، راستی یادم رفت کامبیز مرادی (درست که بازاری نبود ولی به هر حال یکی از پایه های بازار که بود !! ) . یادش بخیر
در این مورد اگر خاطره یا مطلب خاصی دارید برای ما ارسال کنید .
خداوندا،
دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند ، آنان شایسته محبتند و یادشان مایه آرامش . درمیان خلق معدن خیرند و دارنده پاک ترین نیات پس خدای من، آنان را اکرام کن و برصفات نیکشان بیفزا و دعای خیر را درحقشان مستجاب گردان ، آمین .
متن زیر شعر نیست بلکه کلامی است عامیانه به یاد برخی خاطرات
به یاد .....
به یاد قاسم اون ماست هایش ،
به یاد حاجی اون نان هایش
به یاد علی و اون تویوتایش ،
حسین و بی سیم و سر و صدایش
به یاد ممد و اون خاطراتش !
به یاد یعقوب و اون مرغ هایش
به یاد شصت دستگاه ، استخر و آبش
سعید و کامبیز و اون لاف هایش
به یاد فرخ و شاهرخ حقیقت
که رفتند از میان ما و ملت (یادشان گرامی)
به یاد سینما سالن وحدت
ماه بهمن ، فرشید ، عبد ، منوچ قلاوند
به یاد آن گراز بی نوایی ،
که آمد درمیان شهر اشتباهی
به یاد جلول، رباب ، حیال و هوشی
همه رفتند به فراموشی
به یاد موسوی ، پاساژ جوانان
عکاسی ، مش صفر ، موسای بنیان
به یاد سیماش و اون بچه هایش
حسینیه ، مسجد ، شب احیایش
به یاد هفت تیر پمپ ها و شتـش
به یاد جنگ و بمباران و آتش
به یاد بشکار حسن محامی
آل کثیر ، بنی چعب ، آهان سواری
سلام من به فرشید کیارسی
به تنها مانده از عصر دارسی
دورود به آن دوران عالی
به نوراحمد ، گله ، اکبر دلباری
یاد همگی بخیر